توي تاريكي اتاقم... پشت پنجره ...چشم انتظار ......
چشم انتظار يه ندا ......
يه صداي گرم
كه پاسخم را بدهد
پاسخ اين سوال كه مرا به تحرك وا داشته است .....
يا بالاخره.... هر شب در روياهايم مي ديدمش ...
نمي دانم.... نمي دانم چه خواهد شد ..
پاي تلفن ميخ كوب شده بودم.....
لحظه هاي تيره و تار
تؤام با صداي تلخ نا اميدي
شب هاي بي پايان
دقيقه هاي ساكن
سكوت,خاموشي
اينك زندگي در هيچ كجا چنين دشوار نيست
و باز گشتن ناممكن
نمي دانم......نمي دانم
سرگردانم
چه خواهد شد؟؟
شب با همه ي سختي اش و دقايق با سكوت خود
سپري مي شدند ....
اشك در چشمانم .....ناگهان
.......
..
.
صداي تلفن مرا از جاي كند
...
صداي گرمي به من سلام داد
و به من گفت
فردا.......
تعطيله .....
هورا ....هورا ......
من پاسخم را گرفته بودم ....
كتابامو پرت كردم یه گوشه ...... 

یه سلام گرم ۴ حرفی به همه کسانی که الفبای دوستی رو بلدند ! خوبید ؟؟ 
خیلی وقته که ننوشتم .... یادم رفته چی باید بنویسم ...
یه ترم دیگه گذشت ... واسه من که بد نبود ... فکر میکنم کم ترین ساعت رو سر کلاس بودم ! همه درس ها موند واسه شب امتحان ( مثله همیشه ) ..
اگر در طول ترم می خوندی دیگه لازم نبود شب ها تا دیدن مهتاب ! بیدار باشی ( بابام بهمن ۸۶ !
)
راستی ترم بعد رو از کی شروع کنیم ؟؟؟ چون یکی دو هفته آخر سال رو که فکر نمی کنم باشیم ! از این طرفم که ... نمی دونم چیزی نمیمونه ؟!
راستی این نظر سنجی کار جالبی بود منتها غفوریان خصوصیش کرد ! و دلیل را پیشگیری از جنجال دانست
یواشکی بگم که تنها کسی که عدد صفر مقابل اسمش قرار داره آقای مرادی هستند ( بنده خدا دیروز با من درد دل می کرد می گفت انتخابات درست .. اما اون یه رایی که من به خودم دادم چی شد
) حق داره .... !
حدود یک ماه پیش تولد آقای غفوریان ( داداش گلم ) بود از همین جا به ایشون تبریک و به جامعه تسلیت میگم !!!

تولدت مبارک
دوست داشتم زندگی نامشو واستون بنویسم اما چه کنم که ...
یه کمشو می گم .
ایشان در روز تولدشان به دنیا آمد ! نویسندگان از گذشته از به دنیا آمدن پسری به نام محمد با پسوند فامیلی شوکتی خبر داده بودند که روزی دانشگاه شاهد را زیر و رو خواهد کرد.ازین رو حراست دانشگاه سخت در پی او بود.به همین دلیل خانواده اش پس از به دنیا آمدن ٬ او را به زاینده رود سپردند ... حامد برادر محمد٬ از دور حرکت سبد داداش را در رود می دید..!
یک روز که من و نوید و دو سه تا از بچه ها ! در حال گذر از پل بیست و هفتم سی و سه پل بودیم متوجه گذر سبدی حاوی نوزاد شدیم . او را تعقیب کردیم . ناگهان یادمان افتاد که زاینده رود به باتلاق گاوخونی میریزد .... !!!!!
پس دست به کار شدیم که قبل از رسیدن سبد به باتلاق پسر را نجات دهیم .
فاصله زیاد بود و ما طناب می خواستیم ... اما اون روز برف اومده بود و همه جا تعطیل بود ... ناگهان فکری به سرم زد .... کیفمو باز کردم و .....
بله .... موفق شدیم ... با شیلنگ قلیون سبد رو از رود گرفتم ... و این گونه شد که ناف محمد رو با قلیون بریدند ...
بالاخره محمد رو به خونوادش رسوندیم و .......
او از همان ۲ سالگی روی پای خودش ایستاد ...در ۳ سالگی پشت روروئک ! نشست و پایه ۱ گرفت ( البته باید عینک می زد) علاقه زیادی به نقاشی نشون می داد .. در ۴ سالگی نقشه دانشگاه رو کشید ... اما چون اون موقع درک بالایی نداشت چادر را برای بانوان نادیده گرفت و ....
ممنوع الکار شد ... برای ادامه کار به قزوین رفت و خیلی زود برگشت !!!!!!
در ۵ سالگی کمی عصبی شده بود ( روان نشناسان دلیل را بالا رفتن درک او از زندگی دانستند و پیشنهاد کردند سیگار بکشد و با بهمن پایه کوتاه شروع کند که آسیبش کوتاه تر باشه ) او با پایه کوتاه شروع و با برگ و در حالیکه ۷ سال داشت تموم کرد ( پیتر دراکر و هرسی و بلانچارد ۱۹۸۷ )
خب دیگه کافیه زندگیش طووووووووووولانیه !
خب می ریم سراغ بقیه مطالب ....
اول نامه جالب یه کوچولووو !
با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم، ای دختر همسایه! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می آیی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی غنج می رود. آن روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با آن کت شلوار مسخره اش خوشت می آید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس آقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می آوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. آن یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان آمدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از آجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و آقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''. تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند...! خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عاشقانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد آموزی می گوید از بس که همسایه ی ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه "!! 

واسه پیام بازرگانی بد نیست ! :
دویدم و دویدم به قلکم رسیدم رفتم اونو شکستم تا پول بیاد به دستم
چیزی نبود تو قلک به جز یه سوسک کوچک سوسکه بگم چی کار کرد؟
ترسید و زود فرار کرد سوسکه خونش خراب شد دلم واسش کباب شد
دویدم و دویدم رفتم برای سوسکه قلک نو خردیدممممممممممم
حالا یه کم معنویش کنم 

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی خود ماه است كه او را پایبند می كند
( البته من ماهم رو آزاد گذاشتم در رفت ....... ! )
بذار بحث عوض کنم 
یه بازی جالب :
عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟
به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همه این ها دلیل نمیشه این نامه رو نخونیم ::: ( به جای اسم ... گذاشتم )
... جان سلام! ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين ... ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست همین هفته پیش دوبار بارون اومد اولیش 4روز طول کشید و دومیش 3 روز.ولی این هفته دومییش بیشتر از اولیش طول کشید!!.
... جان، آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!.
همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي: خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم .......

یه چیز جالبه دیگه :
گاو ما ما می كرد... گوسفند بع بع می كرد... سگ واق واق می كرد... و همه با هم فریاد می زدند:
حسنك كجایی؟

شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود. حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد. كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد. پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود. او نمی دانست كه سد تا چند لحظه دیگر می شكند. پتروس درحال چت كردن غرق شد.
برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود. ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.
خانه مثل همیشه سوت وكور بود. الآن چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد . او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد؛
به همین دلیل است كه دیگر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

کاش قلب ها در چهره ها بود !!!!!!
خب دیگه
دوباره به ته خط رسیدم !
خوش باشید .............
